دوتادخترخاله نازنازی

خاطرات کودکی

فرشته های من

خوب بعد از مدتها تنبلی امروز یه تکونی به خودم دادم و یه چندتا عکس جم کردم از این دوتا دخترخاله ناز نازی  این دوتادخترخاله خیلی همدیگه رو دوس دارن   عاشق تبلت شدی و من بیزار از این وسیله  فدای اخمات بشم   ...
23 مرداد 1394

امان از این تکنولوژی

سلام خیلی وقته که اینجا رو آپ نکردم و از دست خودم عصبانی ام  دختر قشنگم تنبلی مامان و ببخش آخه بدجور معتاد به واتس وایبر و تل شده در حال ترک هستم به امید خدا دوباره میام و اینجا مینویسم 
12 تير 1394

خانم کوچولوی من بزرگ شده

دخترم تاج سرم شدی همه ی زندگیم عروسک مامان ببخش که تنبلی کردم و خیلی وقت بود اینجا رو آپ نکردم  دخترم حسابی بزرگ شده خانم شده خیلی وقته دیگه پوشک نمیشه وقتی حس می کنی دسشویی داری  صدام می زنی و مامان هم تو رو می بره دستشویی یا روی صندلی جیشت کارتو انجام می دی همه غذاها رو دوس داره واااااااااااااااااای که عاشق لباس هستی و روزی چند دست لباس عوض می کنی و میگی مامان لباس خوخل میخام (خوشکل) هیچ نوشیدنی رو به اندازه شیر دوس نداری صبح که از خواب پا میشی صبحانتو با شیر خوردن شروع می کنی اگه بذارمت روزی یک و نیم لیتر شیرو می خوری بازی مورد علاقت هم حموم کردن نی نیاست هر روز باید نی نی ها رو ببری حموم کنی حرف زدنت که محشره خیلی خوب همه ک...
9 شهريور 1393

اندر احوالات بهمن ماه

توی این ماه خیلی بهم بد گذشت اینکه مجبور شدم آویسای عزیزم و از شیر بگیرم اصلا فکر شو نمی کردم اینقد سخت باشه نه برای آویسا بیشتر  برای مادر خیلی سخته جدا شدن از هم  ولی خوب بالاخره باید مستقل بشی  خدا رو شکر دختر خوبی بود  و اذیت نمی کرد ولی چند شب اول بیدار می شد و گریه می کرد ولی بعدش می خوابید خیلی هم زود رنج شدی منم خیلی خیلی ناراحت و غمگین   احساس عذاب وجدان اینکه هیچ کاری برات نکردم ... آویسا و پانیذ و آوردیم کنار رودخونه و سنگ پرتاب می کردن آویسا این کار رو خیلی دوس داره     الهی قربون او ژستات برم من  با گریه شدید خوابیدی و بهونه ممه رو می کردی  اینجا هم ح...
1 اسفند 1392

دوتا شیطون نازنازی

اینجا هم آویسا و پانیذ رفتن سراغ کفشای مامان جون و حسابی مشغول بازی و قر دادن ژست گرفتن و در آخر هم کلی دعوا   ببخشید اگه عکسا بی کیفیته  آویسا علاقه ی خاصی به لوازم آرایش و جواهرات و لباس پوشیدن و قر دادن و ... داره تو این عکس هم به اصرار خودش و اینکه دیگه داره کاملا مستقل میشه  لاک زده   حسابی هم کثیف کاری کرد فقط هم به این یکی پاش هم لاک زده قربونت برم  عاشق باب اسفنجی بین تموم عروسکا فقط با این بازی می کنه لالاش می کنه ممه بهش میده نازش می کنه بعضی خسته که میشه میشینه روش  داره بهش می می میده  ...
25 دی 1392

یادگاری های مامان

تو این عکس که می بینید سویشرت یا کاپشن یا گرمکن حالا هر چی بود دیگه دقیقا مال 28 سال پیشه که باباجون برای من و مامان پانیذ دو تا خرید که الان بعد از سالها از توی چمدون درش آوردم و تن آویسا کردم  و همچنین این کلاه بازم مال نوزادیم بود که مامان عزیزم  (مامان جون) اینو وقتی که آویسا بدنیا اومد بهم داد گفت که مال نوزادیم بوده یه زمانی مامان زینب هم اینقد کوچولو بوده     مگه می تونم دست به دوربین بزنم همین که  دوربین و ببینه دوبی دوبی دوبی عت عت عت  ببخشید اگه عکسا بی کیفیته مجبور شدم با موبایل عکس بگیرم  اینجا هم رفته توی چمدون آویسا عاشقه گندنبن به زبون خودش  ...
25 دی 1392

واکسن

امروز صبح آویسا رو بردم بهداشت واکسن یک سال وشش ماهگی رو باید می زد اول وزن و قدش و گرفتن که خداروشکر نرمال بود نوبت واکسن که رسید آویسا آمپول و که دید می پرسید این چیه عزیزم نمی دونستی که این چیه منم بهت گفتم که آمپوله خیلی کم گریه کردی قربونت برم درد داشت امروز خیلی درد کشیدی اصلا نمی تونستی راه بری فقط دراز کشیده بودی و نق می زدی امیدوارم تافردا بهتر بشی   این باب اسفنجی خوشکل هم هدیه خاله شیدا و عمو سعید آخه آویسا خیلی باب اسفنجی رو دوس داره مرسی عمو و خاله عزیز اینجا هم یه ریز می گفتی دوبی دوبی عت عت دوربین و می خواستی که عکس بگیری قربونت برم که اینقد به عکاسی علاقمندی اینجا هم آهنگ حسنی رو واست گذاشتم و تو...
19 آذر 1392

آویسا و پانیذ در کنار هم

این هم یه لاک پشت نینجا    آویسا اینجا خیلی بی حاله و سرماخورده پانیذ گلودرد و صداش گرفته ولی با این حال دارن بازی و خراب کاری می کنن این شلوار راحتی که  آویسا پوشیده خاله (مامان پانیذ) براش دوخته مرسی آله (آویسا به خاله میگه آله) اینجا آویسا خیلی اصرار کرد که گیره پانیذ رو بزنه به موهاش پانیذ هم مهربون زد به موهاش   آویسا این پاک کن و دیده صد بار می پرسید این چیه این چیه تا جوابشو ندی دست از سرت بر نمی داره دخترم خیلی کنجکاوه یه گازه هم زد به پاک کن   آویسا اینجا داره از پانیذ می پرسه این چیه این چیه پانیذ هم کلافه بی حوصله میگفت دست نزن  ...
15 آذر 1392